راهنما و آموزش

10 کاربر برتر امروز
نوار ابزار دنا پاتوق

برای دسترسی سریع به بخش های سایت نوار ابزار زیر را دریافت و نصب نمایید

Get our toolbar!

مشاهده رتبه سایت در الکسا

آموزش نصب نوار ابزار

مجموعه کامل تام و جری

یک داستان کوتاه و ترسناک

یک داستان کوتاه و ترسناک

 

تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت



دوستم تعریف می‌کرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد می شه!
این‌طوری تعریف می‌کنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمی شد.
وسط جنگل، داره شب می شه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یه کمی با موتور ور رفتم دیدم… می‌بینم، نه از موتور ماشین سر در می آرم! راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود.
با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بی‌صدا بغل دستم وایساد. من هم بی‌معطلی پریدم توش. این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیچ کس پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!!
خیلی ترسیدم. داشتم به خودم می‌اومدم که ماشین یهو همون طور بی‌صدا راه افتاد. هنوز خودم رو جمع و جور نکرده بودم که توی نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه! تمام تنم یخ کرده بود. نمی‌تونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت می‌رفت طرف دره. تو لحظه‌های آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلوی چشمم.
تو لحظه‌های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده. نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه می‌رفت، یه دست می‌اومد و فرمون رو می‌پیچوند.
از دور یه نوری دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند می‌دویدم که نفس کم آورده بودم. دویدم به سمت آبادی که نور ازش می‌اومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم روی زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم. وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس
اومدن تو. یکیشون داد زد: محمد نگاه کن! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشین رو هل می‎دادیم سوار ماشین ما شده بود!

 

 



کاربرانی که به این خبر امتیاز داده اند.(قرمز رأی منفی و آبی رأی مثبت):

MILAD , zahrajojo

کارتن بره ناقلا

آموزش رایانه به کودکان

مرتبط باموضوع :

 داستان بسیار زیبا و احساسی اهدای قلب  [ چهارشنبه، 21 دي ماه، 1390 ] 1683 مشاهده
 یک سوال ساده  [ شنبه، 19 آذر ماه، 1390 ] 730 مشاهده
 دل و شیشه  [ چهارشنبه، 21 دي ماه، 1390 ] 364 مشاهده
 بسته شدن مگاآپلود و دستگیری صاحب عجیبش  [ چهارشنبه، 5 بهمن ماه، 1390 ] 481 مشاهده
 پردرآمدترین رانندگان فرمول یک دنیا  [ پنجشنبه، 15 اسفند ماه، 1392 ] 31 مشاهده
نام شما: ندا جووون
ایمیل شما: unique_loelygirl@yahoo.com

در مورخه : يكشنبه، 18 دي ماه، 1390

سلاااااام خیلی جالب بود

وبلاگتون عالیهsmiley

نام شما: yasi
ایمیل شما: eli.7590@yahoo.com

در مورخه : سه شنبه، 30 خرداد ماه، 1391

سلام.

قشنگ بود ولی میتونستید که هیجان انگیزتر توصیف کنید!smiley

نام شما: الهام
ایمیل شما: ندارم

در مورخه : پنجشنبه، 28 دي ماه، 1391

من اینو قبلا شنیدمangelheart

نام شما: افسانه
ایمیل شما: asal_sh2@yahoo.com

در مورخه : شنبه، 21 بهمن ماه، 1391

خیلی قشنگ بود   اصلا ترسناک نبود کههههههههههههههههههcheeky

نام شما: النا
ایمیل شما: ندارم

در مورخه : جمعه، 27 ارديبهشت ماه، 1392

خیلی قشنگ بود.مرسی

 
نام شما: [ کاربر جدید ]

نام شما (ضروری): 
ایمیل شما (ضروری): 
نظر:
کد امنیتی
کد امنیتی

  [ بازگشت ]

بازدیدکنندگان غیر عضو حق ارسال نظر و پیشنهاد در مورد مطالب این سایت ندارند .
برای استفاده از سرویسهای مخصوص کاربران عضو فرم عضویت را تکمیل نمائید .
امتیاز دهی به مطلب
تبلیغات
دانستنی زنان و مردان
تبلیغات
تبلیغات شما
اشتراک گذاري مطلب