welcome

به انجمن و تالار های گفتگوی دنا پاتوق خوش آمدید
برای مشاهده لینک ها و استفاده از همه امکانات انجمن باید ابتدا عضو شوید
برای استفاده از سایت و انجمن حتما از مرورگر فایرفاکس و یا گوگل کروم استفاده کنید و از استفاده اینترنت اکسپلورر IE خود داری کنید .


داستان عاشقانه و ناراحت کننده...

داستان عاشقانه و ناراحت کننده...

پستتوسط amitist » يکشنبه دي ماه 25, 1390 9:59 pm

..
دخترک شانزده ای ساله بود که برای اولین بار عاشق یک پسر شد.

پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود.

دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.

در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد.

او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ رابه شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت.

دختر با دیدن پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.

در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت.

یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خودنامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدتها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.

روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت.

به یاد نداشت چند بار دستهای دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود.

در این چهارسال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.

دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جداشده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند.


دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.

شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکیخود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت.

پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید

زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد.

روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟

پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.

چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.

مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را باز شناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟

پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟

مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتابخانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود:
معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.

کاربرانی که برای این پست از شما کاربر محترم amitist تشکر کرده اند: 2
lovestory (سه شنبه تير ماه 11, 1392 12:41 pm), zahrajojo (يکشنبه تير ماه 1, 1392 1:07 am)
رتبه: 33.33%
 
amitist
دستیار مدیر
دستیار مدیر
 
پست ها : 122
حالت من: اخمو
تاريخ عضويت: شنبه دي ماه 24, 1390 5:25 pm
محل سکونت: کلبه ای چوبی وسط جنگل
تشکر کرده: 30 بار
تشکر شده: 16 بار
امتياز: 84
اعتبار: 0

Re: داستان عاشقانه و ناراحت کننده...

پستتوسط lovestory » دوشنبه تير ماه 10, 1392 5:04 pm

خیلی قشنگ بود دستت درد نکنه....
برای مشاهده تصاویر ابتدا باید عضو شوید
عضويت  / ورود
امضا آغازسفر عشق این است: "کنار گذاشتن من و هیچ شدن". از این هیچ است که همه چیز زاده می شود............
نماد کاربر
lovestory
کاربر وفادار
کاربر وفادار
میزان پیشرفت تا رتبه بعدی:
13.1%
 
پست ها : 3479
سن: 17
حالت من: مهربون
تاريخ عضويت: شنبه تير ماه 1, 1392 1:52 pm
محل سکونت: تهران
مدالها: 8
وفادار (1) پر تلاش (1) تاثیر گذار (1) فعال (1) کاربر نمونه (1)
مطالب ناب (1) خوش اخلاق (1) برنده مسابقات (1)
تشکر کرده: 1133 بار
تشکر شده: 460 بار
امتياز: 1208
اعتبار: 5


بازگشت به داستان های عاشقانه

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 1 مهمان